دایی شهیدم، مردی بود که عشق به وطن و آرمانهای اسلامی از همان دوران نوجوانی در وجودش ریشه دوانده بود. خاطراتی که از او به جا مانده، تصویری روشن از یک نوجوان شجاع، فعال و مردمدار را روایت میکند.
**فعالیتهای انقلابی در دوران نوجوانی**
در دوران راهنمایی، شور انقلابی در وجودش موج میزد. در کنار علاقهی وافر به ورزش، بهویژه طنابزنی و کشتی که با اشتیاق خاصی آنها را دنبال میکرد، فعالیتهای انقلابی خود را نیز آغاز کرد او در راهپیماییهای انقلابی، شرکت میکرد. همچنین در مدرسه، با اینکه مدیر و ناظم طرفداران شاه بودند و مانعتراشی میکردند، دست از فعالیتهای انقلابی برنداشت و شعارهایی را روی خودروهای مدیر و ناظم میگذاشت تا دیگر بچهها هم جرئت پیدا کنند و اعتراض و مطالبهی حق را با هم فریاد بزنند. و همین موضوع باعث شد از مدرسه اخراج شود؛ اما اخراج شدن، پایان راه نبود؛ بلکه عشق او به وطن و اسلام را شعلهورتر ساخت.
**اشتیاق به جبهه و حضور در میدان**
در زمان جنگ تحمیلی، این عشق به وطن و اسلام به حرکت و اقدام رسید. دایی شهیدم تکپسر خانواده بود، اما به جای آنکه در پشت جبهه بماند، با شوق برای خدمت ثبتنام کرد. آنقدر مشتاق بود که برای حضور در جبهه شب تا صبح در صف ماند. او سنگرشکن و تکاور بود و همین روحیهی مسئولیتپذیری و دلیری، او را به یکی از مردان خط مقدم بدل کرد.
**ایثار و سخاوت در مرخصی و شب یلدا**
خاطرهای از مرخصیهایش همیشه در دل خانواده زنده میماند: مادربزرگ در یکی از مرخصیهایش، برایش انارهایی آماده کرد تا زودتر طعم یلدا را بچشند، چون میدانست که دایی در شب یلدا در جبهه خواهد بود. اما دایی آن انارها را با خود به جبهه برد. میگفت که میخواهد طعم شیرین انار را با همرزمانش شریک شود و خاطرهی یلدا را برای آنها زنده کند. انارها را در جبهه زیر خاک گذاشت تا خنک بمانند. شب یلدا فرا رسید، او انارها را از زیر خاک بیرون آورد؛ انگار تازه چیده شده بودند و همان طراوت روز اول را داشتند. آن شب، دایی کنار همرزمانش نشست، انارها را با آنها تقسیم کرد و خاطرهی یلدا را برایشان زنده کرد؛ کاری که نشان میداد حتی در دل جنگ هم به شادی دیگران فکر میکرد.
**خاطرهی نمک و مردمداری**
از دایی شهیدمان فقط شجاعت در میدان نمیگفتند. همسایهها از مهربانی او هم تعریف میکردند آن زمانها که برف سنگینی میبارید و کوچهها را سفیدپوش میکرد، دایی با وجود سرمای طاقتفرسا، اولین کسی بود که با بیل برفروبی به کوچه میآمدو برای اینکه همسایهها سر نخورند، روی زمین نمک میپاشید. این رفتار ساده، اما سرشار از مسئولیتپذیری بود؛ انگار وظیفهی او فقط “خودش” نبود، او آسایش و راحتی مردم را هم جزو کارهایش میدانست.
**دلبستگی به فرزندان و آخرین علاقه**
خالهام میگوید که دایی در آخرین مرخصیاش حال و هوای دیگری داشت؛ انگار خودش میدانست که دیگر بازگشتی در کار نیست. با همهی فامیل و اهل محل خداحافظی کرد، طوری که گویی با دلش حس میکرد که پرواز نزدیک است. از آنجایی که او تنها پسر خانواده بود و برادری نداشت که در صورت نبود خبری از او، بتواند پیگیر و جویای وضعیتش شود، خواستهی قلبیاش این بود که در صورت شهادت، پیکرش هرچه سریعتر به خانواده برسد. این خواسته از روی دلواپسی مادرش بود؛ دایی وابستگی شدیدی به مادرش داشت و همیشه احترام ویژهای برای او قائل بود. او نمیخواست مادرش ، برای پیدا کردن پیکر فرزندش، متحمل رنج و دشواری بیشتری شود. سرانجام هم همین شد: پیکر پاکش، با همان لباسی که مادربزرگم با عشق برایش بافته بود، به آغوش خانواده برگشت.
او در حالی به شهادت رسید که دو فرزند داشت؛ یک دختر چهار ساله و یک پسر دو ساله. پسر کوچکش دلبستگی زیادی به او داشت و این دلبستگی، سختیِ فراق را برای خانواده دوچندان میکرد. داییام مردی بود که در خانه پدری مهربان، در میان فامیل عزیز بود، و در میان مردم محل، انسانی شریف و دوستداشتنی. یادش همیشه با عزت، غیرت، محبت و فداکاری در دل ما زنده خواهد ماند.
در یکی از روزهای بهمن سال ۱۳۶۶، برف سنگینی باریده بود و هوا خیلی زود تاریک شده بود. در همان غروب، دو جوان موتوری به درِ خانهی همسایه آمدند و خبر دادند که فردی به نام محمد رسولپور شهید شده است. همسایه، تا نام محمد را شنید، بیآنکه به ادامهی نامخانوادگی توجه کند، چون برادرش محمد نام داشت، گمان کرد منظور، برادر خودش است. دلش شکست، شروع به گریه و فریاد کرد و خانه را ماتم گرفت.
مادربزرگم با شنیدن صداها نگران شد و حال همسایه را جویا شد. وقتی آن دو جوان موتوری را دید، به آنها گفت:
«پسر من شهید شده، نه برادر ایشان. پسر من خودش موقع رفتن گفت که این سفر، آخرین سفرش است.»
این جمله از ایمان و دلسپردگی او به راهی که انتخاب کرده بود، حکایت میکرد؛ گویی مادر، از پیش دلش آمادهی آن وداع بزرگ شده بود.
کمی بعد، مادربزرگم همراه پدربزرگم برای شناسایی پیکر به پزشکی قانونی رفتند. آنجا سه شهید قرار داشتند، اما او بیدرنگ به سمت تابوت دایی رفت؛ انگار از همان لحظهی اول میدانست کدام تابوت، تابوت پسر اوست. مسئولان خواستند پیش از هر چیز خودشان بررسی کنند، اما مادربزرگم با اطمینان گفت:
«نه پسرم، همین است.»
و همانطور هم بود؛ دایی در همان تابوت شناسایی شد.
آری، همان دایی که در روزهای برفی، با سخاوت، مسیر همسایگان را برفروبی میکرد تا رفت و آمدشان راحت باشد ، در روز تشییع پیکر پاکش، این بار این همسایگانی بودند که با عشق و احترام، برفهای کوچه را پارو کردند تا راه برای ورود پیکر فرزند دلبندشان باز شود. این اقدام، نشانهای از پاسخی بود به مهربانیها و سخاوتهایی که او در زندگیاش نثار کرده بود. مردم، در غم فقدان او شریک شدند و کوچه را با دستان خود، برای استقبال از پیکر شهیدشان، آماده ساختند.
هفدهم بهمن سال ۱۳۶۶ بود که دایی در سمت تکاور و خطشکن در منطقه شرهانی، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پاها، شکم و سینه، به شهادت رسید. مزار پاکش در گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قرار دارد.
یاد و خاطرهی دایی شهیدمان، با همهی شجاعت، ایثار، عشق به وطن، اسلام و انسانیت، تا همیشه در دلها زنده خواهد ماند.